Mail

Home

 Link

سيمرغ در آتش
یک عمرانی
بارباپاپا
هبوط يک ستاره بان !
آرمان
سرو ناز
فريب زيبا
حاج آقا
عشق يعنی زندگی
خرچنگ کش!
مانی
فاطمه
مريم
زهرا
موج پیشرو
آقا خره
مکافات
خجالتی
زگيل خان
شاعر مو طلايی من
Liar
عاشقی که عاشق نيست
حسی به نام عشق
دست نوشته های پريسا
دوست من...نزديک من...
حمید
مداد رنگی
آگاپه
مسيحانه
به رنگ باران
قرمز مثل خون


 Archive

دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
خرداد ٩٠
دی ۸٩
آذر ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
فروردین ۸٩
بهمن ۸۸
دی ۸۸
مهر ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
آبان ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳


Info
   RSS 2.0  

 

 

 

 

عاشقانه دوستت دارم و میدانی !

آنقدر شادم که در پوست خود نمی گنجم. از این اطمینان از این عشق ..از اینهمه که داریم !‌

میدانم که می توانیم . میدانم.

 

     می گوید یا داری فراموش می کنی ،

                یا کمرنگ شده خاطراتمان،

               یا می خواهی فراموش کنی.

من که باور نمی کنم... هیچ یک از این سه حالت را... تنها میدانم سرمای وجودت ذره ذره خردم می کند ... می ترسم از این بیست و چند روز باقیمانده... که ببینمت و دیگر نباشیم.

                

 

     خودتم میدونی یادم نرفت... منم میدونم یادت نرفت !‌فقط موندم این دیواره از کجا اومد ؟‌چرا اومد ؟ اصلا کی ساختش ؟‌ 

     من دیگه زورم نمیرسه !‌ میفهمی ؟‌زورم نمیرسه لباتو باز کنم !‌ اصلا مگه تو مرد نیستی ؟‌!‌مگه نه اینکه زور تو باید بیشتر باشه ؟‌ مگه قرار نیست منکه افتادم تو دست منو بگیری ؟‌!‌ منو بغل کنی ببری ؟‌یا این فقط تو فیلماو عکسای عاشقونست ؟‌!‌ من تو توهمم ؟ !‌ من کجام ؟‌تو کجایی ؟‌دیگه دارم خلاقیتمو از دست میدم !‌

 

شب تهی از مهتاب

شب تهی از اختر

ابر خاکستری بی باران پوشانده

آسمان را یکسر

ابر خاکستری بی باران دلگیر است

و سکوت تو پس پرده ی خاکستری سرد کدورت افسوس

سخت دلگیرتر است

شوق بازآمدن سوی توام هست

اما

تلخی سرد کدورت در تو

پای پوینده ی راهم بسته

ابر خاکستری بی باران

راه بر مرغ نگاهم بسته

 

وای ، باران

باران ؛

شیشه ی پنجره را باران شست

از دل من اما

چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟

آسمان سربی رنگ

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ

می پرد مرغ نگاهم تا دور

وای ، باران

باران ؛

پر مرغان نگاهم را شست

می توان

از میان فاصله ها را برداشت

دل من با دل تو

هر دو بیزار از این فاصله هاست

قصه ی شیرینی ست

کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد

قصه ی نغز تو از غصه تهی ست

باز هم قصه بگو

تا به آرامش دل

سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم

گل به گل ، سنگ به سنگ این دشت

یادگاران تو اند

رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ

در تمام در و دشت

سوکواران تو اند

در دلم آرزوی آمدنت می میرد

رفته ای اینک ، اما ایا

باز برمی گردی ؟

چه تمنای محالی دارم

خنده ام می گیرد

من گمان می کردم

دوستی همچون سروی سرسبز

چارفصلش همه آراستگی ست

من چه می دانستم

هیبت باد زمستانی هست

من چه می دانستم

سبزه می پژمرد از بی آبی

سبزه یخ می زند از سردی دی

من چه می دانستم

دل هر کس دل نیست

قلبها ز آهن و سنگ

قلبها بی خبر از عاطفه اند

من در ایینه رخ خود دیدم

و به تو حق دادم

آه می بینم ، می بینم

تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی

من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم

چه امید عبثی

من چه دارم که تو را در خور ؟

هیچ

من چه دارم که سزاوار تو ؟

هیچ

تو همه هستی من ، هستی من

تو همه زندگی من هستی

تو چه داری ؟

همه چیز

تو چه کم داری ؟ هیچ

در من این جلوه ی اندوه ز چیست ؟

در تو این قصه ی پرهیز که چه ؟

در من این شعله ی عصیان نیاز

در تو دمسردی پاییز که چه ؟

حرف را باید زد

درد را باید گفت

سخن از مهر من و جور تو نیست

سخن از تو

متلاشی شدن دوستی است

و عبث بودن پندار سرورآور مهر

آشنایی با شور ؟

و جدایی با درد ؟

و نشستن در بهت فراموشی

یا غرق غرور ؟

سینه ام آینه ای ست

با غباری از غم

تو به لبخندی از این آینه بزدای غبار

آشیان تهی دست مرا

مرغ دستان تو پر می سازند

آه مگذار ، که دستان من آن

اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشی ها بسپارد

آه مگذار که مرغان سپید دستت

دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد

من چه می گویم ، آه

با تو اکنون چه فراموشی هاست

با من اکنون چه نشستن ها ، خاموشیها ست

تو مپندار که خاموشی من

هست برهان فراموشی من

من اگر برخیزم

تو اگر برخیزی

همه بر می خیزند

ای مهربان تر از من  با من

افسوس

آیا چه کس تو را

از مهربان شدن با من مایوس می کند؟؟

( حمید مصدق ) 

 

   

 

     امروز دلم برای خانه پرمیکشد...دلم پدر را می خواهد.... صدای کلید را که می شنوم از راهروهای خاکستری دلم آن آغوش بزرگ مردانه ای را می طلبد که هر شب خودش را بی پروا در آن آرام میدادم ... و میدانم همیشه همان دخترک سرکش و شادش باقی می مانم...و میدانم عاشقانه دوستش دارم .

     صبح که از خواب برمی خیزم، دلم هوای آن اتاق روشنی را می کند که فرشته ی مهربانم ، پشت آن سه پایه ی بزرگ آرام نشسته است...چشمانم را می بندم... تنها پاهایش را می بینم...خودم را بر روی تخت بزرگ می اندازم و با صدای قلمش که بر بوم می کشد به خواب می روم.چشمانم را باز می کنم.فرشته ام اینجا نیست...فرشته ام از من دور است دور...

     امروز را به خواب گذراندم ، میدانی آخر ماههاست که شبها خوابم نمی برد. روزها چند ساعتی چشم بر هم میگذارم . تو را دیدم....رنجور بودی و آزرده... مردم..مردم از دیدن حالت که آنطور گذشتی از من و دوان دوان به تو رسیدم. در آغوشت کشیدم. گریستی...گریستی و گریستی و من چون همیشه نقش قوی داستان را بازی کردم...حتی در خواب هم قلبم درد گرفت از این قوی و سخت بودن. تنها جملاتی گفتم و تو سر از دامنم برداشته رفتی...رفتی و رفتی و ناگهان محو شدی!‌و من گریه از سر گرفتم. مثل همیشه...در تنهایی خودم ...گوشم پر میشود از هق هقم.  دلم هوای لبانت را کرده. دلم هوای لمس انگاشنت و آن دستهای مردانه و جذاب را کرده..همانها که اولین روز نتوانستم از آنها چشم بردارم.راستی! دستهایت ستودنی اند نازنین !

     ...


 

مانده ام کدامیک سخت تر است؟

     گذشتن و رفتن ؟ یا  گذاشتن و ماندن ؟‌

     اوی برادر میگوید :‌ برای آنکه مانده است مثل مرگ می ماند ... سخت است نبودش !‌ . و اشک می ریزد.

     من که اینجا ، تنها ،‌نشسته ام و هم صحبتم عکسهای روی دیوارند، می گویم برای آنکه رفته است ... مثل پاک شدن از تمامی لحظات می ماند... اندک اندک تار شدن در ذهن آنان که مانده اند. نه دیگر آغوش عاشقانه ایست و نه دیگر صدای گرمی و چراغی روشن و خانه ای و ...

     میگوید: آنکه رفته همه چیز برایش تازگی دارد و مشغول است !‌من که ماندم خیابان های پرخاطره را ، اتاق خالی را... لباس های پر از عطر تو را هر روز تجربه می کنم.

     میگویم :‌تو که مانده ای ، همان خیابان های آشنا و پر خاطره شاید تسکینند. همان هر روز پدر و مادر را دیدن ، همسر و همیار زندگی را دیدن، دوستان را دیدن و گپی و خنده ای و .... خانه ای روشن و عطر خوب خانواده را هر روز حس کردن ! همه ی اینها آرام میکنند دل تنگ را.

     نمیدانم !‌نمیدانم کدامیک سخت تر است!

 

       نمیدانم چرا هر کدام از عکس هایت را...عکسهایمان را ! هرچه نزدیک می آورم تار می شوند! به دنبال آن نگاه و خطوط لبخندت میگردم... اما...

     امان از روزی که خاطراتمان تار شوند... امان !‌

.

.

.

راستی ! شنیده ام دیگر حلقه ات را نداری :) نمیدانم....شاید همان روزی که حلقه ی کوچک من شکست ، همان روزی بود که تو دیگر حلقه ات را نداشتی.

همسفر راستی... هنوز هم عاشقانه مانده ام .

 

      آنروزها... آنجا .. که خانه بود... میدانستم که اگر در را باز کنم ممکن است تو آنجا باشی.

     میدانستم وقتی خیابان ها را تنها طی می کنم اگر سرم را بگردانم ممکن است تو آنجا پشت سرم باشی.

     میدانستم در تاریکی شب که برمیگردم تو آنجا در انتظارم ایستاده ای...

     ...

     اما ..امروز....اینجا که سعی می کنم خانه بناممش ، میدانم  در را که باز کنم تویی در کار نیست. در تاریکی ها کسی در انتظازم نیست و هیچ کس جز سایه ام مرا دنبال نمی کند.

     نمیدانم برای تو چگونه است ‌؟؟

     آیا تو هیچ به این فکرمی کنی که کسی است که شاید در تاریکی شب احتیاج به حمایتت داشته باشد ؟‌ یا اینکه پشت دری باشی که همینکه باز شود ... کسی باشد و ذوق کند و در آغوشت بگیرد ؟‌

    کسی که بی پروا در خیابانهای سیاهپوش تهدید به بوسیدنت کند ؟

    نمیدانم.. آیا تنهایی که می گویند همین است ؟‌

 

 اینقدر به این آهنگ قمیشی گوش دادم که دارم دیوانه میشم !‌ یعنی دقیقا نمک رو زخم پاچیدنه !‌

دلی که از همه ی خاطره ها لبریزه

دلی که میخواد بمونه   تنی که باید بره

ولی دنیای تو دنیای دلهای رنگی نبود ...واست هم مهم بود دل من چه رنگی داشت..چه سازی میزد...ولی آخه چاره ای بود‌؟

حال و روزمو ایکاش میدیدی !‌ تا که نگی تنها رفت.... اهل عشق و عاشقی نبود و بی پروا رفت....

من

بی پروا

نرفتم !‌

 

     دیگر از آنچه که میخواستم مطمئن شوم شدم....دیگر تمام شد. 1 سال با تمام اینها مبارزه کردم. هر روز می گفتم نه اشتباه میکنی...نه !‌اما شاید دیگر جایی برای این نه!‌گفتن ها نیست... دیگر مطمئن شدم !‌

 

     نمیدانم. نمیدانم چه چیز امشب وادار به نوشتنم می کند . نه تنهایی که نیست...دلتنگی هم نیست. اینها با من سازگاری ندارند زیاد!  شاید هم آنقدر شنیده ام که تو قوی هستی!‌تو...تو..تو ... دیگر آن حس خوب دلتنگی و لطافت زنانه سراغم نمی آیند. من عاشق آن حس نازک زنانه ای هستم که دلش می گیرد !‌که دلش اشک می خواهد و شانه ای مردانه... اما ...

     انقدر این رشته ی لعنتی!‌را دوست دارم که از تو و همه چیزم دست کشیدم تا شاید خودم را روزی در اوج ببینم...

    آنقدر شاید عاشقش شدم که دیگر از همه چیز گذشتم. همه چیز...

     همه چیز من...

     همه چیز من...دیدن هر روز مادر و هر شب در آغوش بهترین و بزرگترین مرد زندگی ام...پدر پریدن.

     همه چیز من .... هر روز با برادرم خندیدن و سر به سر هم گذاشتن !‌

    همه چیز من... اتاق کوچکم و بوی دست پخت مادر در همه ی خانه پیچیدن.

     همه چیز من ... قدم زدن در خیابان درختی ... مسیر خانه تا محل کار را پیاده رفتن و شب های شلوغ خیابان معروف تهران که  کمی آنطرف ترش پاتوق همیشگی ام بود.

     همه چیز من ..آخر هفته ها با ستاره !‌ قهوه ای و گپی دوستانه در همان محل همیشگی داشتن !‌

      همه چیز من.... هر روز تو را دیدن و آغوش اعتیاد آورت !‌ ساندویچ مغز خوردن و یک کوکاکولا برای دو نفر!‌  هر شب از خانه تا پارک ملت رفتن و صحبت از آینده ای که هرگز نیامد...

     همه چیز من ...مادر.پدر. برادر و تو... 

     همه چیز من  همه ی اینهاییست که دیگر نزدیک من نیستند .


 

Copyright © 2006 Faribe-ziba All Rights Reserved.